فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

671

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الفِلِزّ - مرادف ( الفُلُزّ ) است . فَلَّسَ - تَفْلِيساً [ فلس ] القاضي فلاناً : قاضى حُكم به افلاس او صادر كرد . الفَلْس - ج أَفْلُس و فُلُوس : پول فلزى كه در بعضى از كشورها متداول است . الفَلْسَفَة - حكمت ، شناخت مبادى و علل اوّليهء اشياء . اين كلمه يونانى است و مركب است از فيليا يعنى محبّت و صوفيا يعنى حكمت و تأويل آن چنين است ( محبت حكمت ) ، فلسفه . فَلَشَ - - فَلْشاً الأَمْتِعَةَ : متاع را در هم برهم كرد . اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است . فَلَّصَ - تَفْلِيصاً [ فلص ] الرجُلَ : او را نجات داد ، رهائى بخشيد . فَلَعَ - - فَلْعاً الشيءَ : آن چيز را دو نيم كرد . فَلَّعَ - تَفْلِيعاً [ فلع ] الشيءَ : آن چيز را دو قسمت كرد ، پاره كرد . الفَلْع - ج فُلُوع : شكاف در كفِ پا و جُز آن . الفِلْع - ج فُلُوع : مرادف ( الفَلْع ) است . فَلْفَشَ - فَلْفَشَةً الأَمْتِعةَ : متاعها را درهم ريخت . اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است . فَلْفَلَ - فَلْفَلَةً [ فلفل ] الطعامَ : در غذا فلفل ريخت ، - القَوْمُ : يكى پس از ديگرى رفتند . الفُلْفُل - ( ن ) : درخت فلفل كه مركز اصلى آن كشور هند است و داراى ميوه اى تند و تيز است و پودر آن در غذا مصرف مىشود ، - الكاذِب ( ن ) : درختى است زيبا كه داراى برگهاى سبز و ميوهء آن سرخ رنگ به شكل فلفل است كه براى تزئين از آن استفاده مىشود . الفِلْفِل - ( ن ) : مرادف ( الفُلْفُل ) است . الفُلْفُلَة - ( ن ) : يك دانه فلفل . الفِلْفِلَة - ( ن ) : يك دانه فلفل . فَلَقَ - - فَلْقاً الشيءَ : آن چيز را دو نيم يا دو قسمت كرد ، - اللَّه الصُّبْحَ : خداوند تاريكى شب را بر طرف و بامداد را آشكار كرد . فَلَّقَ - تَفْلِيقاً [ فلق ] : مرادف ( فَلَقَ ) است . الفَلْق - مص ، - ج فُلُوق : شكاف ؛ « فِى رِجْلِه فُلُوق » : در پاى او پارگيها و شكافهائى است ؛ « فَلْقُ الرأْسِ » : فرق سر ؛ « مُثَلَّثاتُ الفُلُوق » : نوعى از جانوران قديمى و باستانى است كه از آنها آثار سنگى باقيمانده است و گويند از قديمىترين حيوانات شناخته شده مىباشد . الفِلْق - نيمى از چيزى كه دو قسمت شده است ، امرى شگفت ، بلا . الفَلَق - ج فُلْقان : شكاف در كوه ، زمين هموار كه ميان دو بلندى باشد ، بامداد ، بيان حقيقت ، مخلوقات ، دوزخ ، - ج افْلاق : چوب فلك كه پاى را به آن بندند و تنبيه كنند ، - مِنَ اللَّبن : شيرى كه تُرش شده باشد . الفَلْقَة - نيمى از چيزى كه دو قسمت شده است ، - ( ز ) : برگى كه هنوز از شاخه بيرون نزده است . الفِلْقَة - ج فِلَق : نيمى از چيز دو قسمت شده ، پاره اى از چيزى ، اولين برگ سبز كه از نهال يا بته خارج مىشود ، بلا و سختى . الفُلْك - كشتى ، اين كلمه كاربرد مذكر و مؤنث دارد . الفَلَك - ج فُلْك و فُلُك و أَفْلَاك : مدار ستارگان ؛ « فَلَكُ البُروج » ( فك ) : مدار يكسان خورشيدى است كه در دوازده بُرج سير مىكند و اين دايره به دوازده قسمت تقسيم مىشود و هر يك 30 درجه دارد كه آن را ( دائرهء كسوفى ) نامند ؛ « عِلْمُ الْفَلَكَ » : دانشى است كه پيرامون ستارگان آسمان بحث مىكند ، - الفَلَك ج فِلَاك : بر زمينهائى كه بلندتر از زمينهاى پيرامون خود باشد اطلاق مىشود ، تپه شنى ، مِنْ كُلِّ شَيءٍ : دايره و بيشتر هر چيزى ، - مِنَ الْبَحْر : امواج دريا كه مىآيد و برمىگردد . الفَلْكَة - ج فَلْك و فَلَك : قطعه زمين يا تپه اى شنى گرد كه بلندتر از اطراف خود باشد ، هر چيزى كه بلند و دايره اى باشد ، - ( فَلْكَةُ المغزل ) ج فِلَك : زبانه اى كه در بالاى دوك مىباشد ، نام ديگر آن ( ثَقّالةُ المغزل ) است كه در زبان متداول رايج است . الفِلَّكْسِرَة - ( ح ) : نوعى حشرات ذره بينى است كه به ريشه‌هاى درخت انگور زيان وارد مىكند . الفَلَكِيّ - دانشمند ستاره شناس ، منسوب به ( الْفَلَك ) است . فَلَّلَ - تَفْلِيلًا [ فلّ ] السيفَ : لبهء شمشير را شكست ، - الْقَومَ : آن قوم را فرارى داد ، - ه : او را برگردانيد . الفَلَل - [ فلّ ] : شكسته شدن لبهء شمشير . الفِلْم - ج أَفْلَام : فيلم عكاسى يا سينمائى ، داستان سينمائى ؛ « فِلْمٌ جَمِيلٌ » : فيلم سينمائى زيبا و جالب . الفِلْوُ - ج أَفْلَاء و فِلَاء [ فلو ] : كرّه‌هاى خر يا اسب كه يك ساله شوند و آنها را از شير باز دارند . الفُلُوّ - ج أَفْلَاء و فَلَاوَى [ فلو ] : مرادف ( الفِلْو ) است . الفَلُوّ - ج أَفْلَاء و فَلَاوَى [ فلو ] : مرادف ( الفِلْو ) است . الفِلْوَة - مؤنّث ( الفِلْو ) است . الفُلُوس - « فُلُوس السمكِ » : پولك ماهى كه بر روى پوست آن قرار دارد . الفُلَيْفِلَة - مصغر ( فُلْفُلَة ) ( ن ) : فلفل سبز كه از آن دُلمه مىسازند . الفُلَّيْق - « الثمر الفُلَّيق » : ميوهء خشك كه هسته آن را بيرون آورده باشند مانند برگه زردآلو . الفَلِيل - [ فلّ ] : دسته و گروه ، موى پُشت سر . الفَلِيلَة - موى پُر پُشت و انبوه . الفِلِّين - چوب پنبه كه براى در پوش شيشه و غيره به كار مىرود اين كلمه يونانى است . الفِلِّينَة - يك دانه چوب پنبه . الفَليُون - اين كلمه نزد مسيحيان به معناى فرزندى است كه براى غُسل تعميد به